تبليغاتX
داستانهای عاشقانه و رسیدن به خداوند
داستانهای عاشقانه و رسیدن به خداوند
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است

 تقويمش پر شده بود و تنها دو روز تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

 پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي

بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد وبيراه گفت ،خدا سکوت کرد

 جيغ کشيد و جار و جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد

آسمان و زمين را به هم ريخت خدا سکوت کرد

 به پر و پاي فرشته ها و انسان پيچيد خدا سکوت کرد

 کفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد

 دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد خدا سکوتش را شکست

 و گفت : عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت

 تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي

 تنها يک روز ديگر باقي است بيا و لااقل اين يک روز

را زندگي کن لا به لاي هق هقش گفت : اما با يک روز ؟

با يک روز چه کار مي توان کرد ؟

خدا گفت : آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ،

 گويي که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمي يابد ،

 هزار سال هم به کارش نمي آيد و آنگاه سهم يک روز زندگي

 را در دستانش ريخت و گفت حالا برو و زندگي کن او

مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گوي دستانش

 مي درخشيد اما مي ترسيد حرکت کند ، مي ترسيد راه برود ،

 مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد قدري

ايستاد بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ،

 نگه داشتن اين يک روز چه فايده ايي دارد بگذار اين

 مشت زندگي را مصرف کنم آن وقت شروع به دويدن کرد

 زندگي را به سر و رويش پاشيد زندگي را نوشيد

و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند

 تا ته دنيا بدود مي تواند بال بزند مي تواند او درآن يک

روز آسمان خراشي بنا نکرد ، زميني را مالک نشد ،

مقامي را به دست نياورد اما اما درهمان يک روز

دست بر پوست درخت کشيد ، روي چمن خوابيد

کفش دوزکي را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت

و ابرها را ديد و به آنها که او را نمي شناختند سلام کرد

 و براي آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد

 او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد سبک شد

 لذت برد و سرشار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد

و تمام شد او در همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها

 در تقويم خدا نوشتند امروز او در گذشت ، کسي که هزار سال زيسته بود

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 4:15  توسط چلا  | 

در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در

وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند

 خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان

و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند.

 بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد.

 حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ...

با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت .

نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و

 سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت

 و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت

 و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير

تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد

 و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد.

پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : ' هر سد و مانعي مي تواند

 يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد.'

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 3:59  توسط چلا  | 

معلمي از دانش آموزان خواست تا

 عجايب هفتگانه جهان را فهرست وار بنويسند.

دانش آموزان شروع به نوشتن کردند.

معلم نوشته هاي آن ها را جمع آوري کرد.

با آنکه همه جواب ها يکي نبودند اما بيشتر

 دانش آموزان به موارد زير اشاره کرده بودند:

اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، کليساي سن پيتر،

 ديوار بزرگ چين و.... در ميان نوشته ها کاغذ سفيدي

 نيز به چشم مي خورد. معلم پرسيد:

'اين کاغذ سفيد مال چه کسي است؟'

يکي از دانش اموزان دست خود را بالا برد.معلم پرسيد:

 'دخترم چرا چيزي ننوشتي؟' دخترک جواب داد:

 'عجايب موجود در جهان خيلي زياد هستند

 و من نمي توانم تصميم بگيرم که کدام را بنويسم.'

 معلم گفت:'بسيار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو ،

شايد بتوانم کمکت کنم.'

 در اين هنگام دخترک مکثي کرده و گفت: '

 به نظر من عجايب هفتگانه جهان عبارتند از :

 لمس کردن، چشيدن، ديدين، شنيدن،احساس کردن

، خنديدن و عشق ورزيدن.

 پس از شنيدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتي

محض فرو رفت. آري عجايب واقعي همين

 نعمت هايي هستند که ما آن ها را ساده و معمولي مي انگاريم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 2:35  توسط چلا  | 

تو این شبای قدر دعا واسه بیمارا یادتون نره

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 18:24  توسط چلا  | 

سلام

دوستان امروز امدم تا در مورد نسل فراموش شده بنویسم

کسایی که ما جونا می گیم خوشی زده بود زیر دلشون

کسایی که ما فکر می کنیم داران حال می کنن

کسایی که من بعنوان یه جونه ۲۰ ساله نمی شناسمشون

البته همشون فرشته نبودن

ولی این کسائی که ۸ سال تو جبه ها بودن فراموش شدن

خیلی از ما ها وقتی صحبتشون می شه خیلی بی تفاوت رد می شیم

درسته خیلی از جانبازا ۱٪ جانبازان ولی کلی سوء استفاده میکنن

ولی خیلی هم  گوشه خونه هستن و چشمی هم به این

چیزا ندارن

فکر کن پدرتون شهید شده باشه یا جانباز باشه

چه احساسی دارین

نمی خوام فکر کنین من یه آدمم که بابام یا فامیلام شهیده نه

کسی نبوده تو خانواده من و من هم آدم مثبتی نیستم

ولی امشب یک لحظه فکر کردم

می دونی شهادت چه حالی داره

می دونی شهید شدنم مال افراد پاک وخوبه

کسی بوده که بخاطر کشیدن تریاک رفت جبه چون باباش

 اجازه مصرف نمی داد بهش.این شخص قسم می خوره یه میدون مین رو 

تا ۵۰ متر طی کرد و برگشت ولی شهید نشد چون آدم خوبی نبود.

شهادتم لیاقت می خواد.

یا جانبازی که شده یه تیکه گوشت و گوشه خونه هستش

و هر روز هزار بار آرزوی شهادت می کنه

هم دوست داره به اون درجه نائل شه و هم نمی خواد خانواده براش تلاش

کنن.فکر کن پدر خانواده سر پرست خانواده نتونه به خانواده کمک کنه.

سخته خیلی سخت

روح عزیزانی که رفتند شاد/بیاید به این عزیزان احترام بزاریم

برکت باشد

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 2:43  توسط چلا  | 

روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد .

 شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن

 از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد.

 ناگهان تقلاي پروانه متوقف شدو به نظر رسيد

 که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد.

 آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند

و با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد.

پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه اش

 ضعيف و بالهايش چروکيده بودند.

 آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد .

 او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود

 و از جثه او محافظت کند اما چنين نشد .

 در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد .

و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند .

آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا

 براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود

 تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود

و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد .

گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم.

 اگر خداوند مقرر ميکرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم

 فلج ميشديم - به اندازه کافي قوي نميشديم

 و هر گز نمي توانستيم پرواز کنيم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 2:34  توسط چلا  | 

دوست داشتن کساني که دوستمان مي‌دارند

 کار بزرگي نيست،

مهم آن است آنهايي را که ما را دوست ندارند،

دوست بداريم.

حضرت عيسي مسيح

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 2:30  توسط چلا  | 

پروردگارا مرا متوجه کن

 تا هرچه را تو دير ميخواهي ،

زود نخواهم

 و هر چه را تو زود ميخواهي

 دير نخواهم .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 0:31  توسط چلا  | 

روز قسمت بود.خدا هستي را قسمت ميکرد.
 
خدا گفت: چيزي از من بخواهيد هر چه باشد.
 
شما را خواهم داد .سهمتان را از هستي طلب کنيد
 
 زيرا خدا بخشنده است. و هر که آمد چيزي خواست.
 
يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن.
 
يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز.
 
يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را.
 
 در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد
 
 وبه خدا گفت:خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم.
 
نه چشماني تيز ونه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي
 
ونه آسمان ونه دريا .....تنها کمي از خودت.
 
تنها کمي از خودت به من بده و خدا کمي نور به او داد.
 
 نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت: آن که نوري با خود دارد بزرگ است.
 
حتي اگر به قدر ذره اي باشد.
 
تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي
 
 و رو به ديگران گفت: کاش مي دانستيد
 
 که اين کرم کوچک بهترين را خواست.
 
زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست.
 
 
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 17:11  توسط چلا  | 

سلام به تمام دوستان

امیدوارم سال ۱۳۸۶ سال خوبی برای هم شما عزیزان باشه

امیدوارم همیشه تو زندگی موفق باشین

و هیچوقت خداوند رو فراموش نکنین

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 13:31  توسط چلا  | 

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛

 و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌

 گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌

 گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي.

كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست.

 مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است،

 او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه‌ درخت‌

گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛

 جز آن‌ كه‌ بايد. مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود.

هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست.

 مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود،

اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد.

جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختي‌ هزار ساله،

 بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد.

مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت. درخت‌

گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن.

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.

 درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري.

 اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود،

 جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست.

و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر

 از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و

گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!

 درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم.

 و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 13:27  توسط چلا  | 

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود باسرعت فراوان
 
 از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان ازبين دو اتومبيل پارك
 
 شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.
 
پاره آجر به اتومبيل او برخوردكرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و
 
 سريع پياده شد و ديدكه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است.
 
 به طرف پسرك رفت و اورا سرزنش كرد.پسرك گريان با تلاش فراوان
 
 بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش
 
 از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند. پسرك گفت:'
 
اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبورمي كند.
 
برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي
 
 بلند كردنش ندارم. براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين
 
 پاره آجر استفاده كنم'. مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد.
 
 برادرپسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش
 
 شد و به راهش ادامه داد. در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد
 
كه ديگران مجبور شوندبراي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند !
 
خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف ميزند.
 
اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم،
 
 او مجبورمي شود پاره آجربه سمت ما پرتاب كند.
 
 اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه !
 
 
 
 
 
زنده  و شاد باشین
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 11:32  توسط چلا  | 

زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه مرد جواني در

 آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت

 تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و

گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست.

من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم

از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني.

 مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد.

 در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو

عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي،

گزينه ي بهتري باشه، پس به کناري دويد و گذاشت گاو

از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد.

باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي

نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد،

آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه،

 بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد

و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه.

 براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد.

اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که

 تو عمرش ديده بود. در جاي مناسب قرار گرفت و درست

به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..

 زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش

 ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که

بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن

(معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)،

اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن.

 براي همين، هميشه اولين شانس رو درياب!

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 14:13  توسط چلا  | 

هرگز امروز را برای فردا خراب نکن" چون امروز همان

فردائی هست که دیروز منتظرش بودی     

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 10:16  توسط چلا  | 

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را

پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع

شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر

 مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،

‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و

 در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را

مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان

 را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش

 بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست

 همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري

با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام

 و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي

 را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان

 دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را

نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي

 و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها

ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.

 از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم

 كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كنار

 بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت

 افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان

 آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي،

چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.

 به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم.

توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم

 افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب.

 دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار

 بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام

 راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم.

مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت

دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم.

 به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم

 و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم.

بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم،

صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم

و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 2:10  توسط چلا  | 

چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها
 به داخل گودال عميقي افتادند. بقيه قورباغه ها در کنار گودال
 جمع شدند و و قتي ديدند که گودال چقدر عميق است به دو
قورباغه ديگر گفتند : ديگر چاره ايي نيست .شما به زودي
خواهيد مرد .
 دو قورباغه حرفهاي آنها را نشنيده گرفتند و با
تمام توانشان کوشيدند تا از گودال خارج شوند.
اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند که دست از تلاش
برداريد چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ? به زودي خواهيد مرد .
بالاخره يکي از قورباغه ها تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد
و دست از تلاش برداشت .او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال
تلاش مي کرد .
 بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار ?
اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد
و بالاخره از گودال خارج شد. وقتي از گودال بيرون آمد بقيه
قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
 معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه
 فکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند .
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 2:6  توسط چلا  | 

کودک نجوا کرد :خدايا با من حرف بزن .

 مرغ دريايي آواز خواند کودک نشنيد .

سپس کودک فرياد زد : خدايا با من حرف بزن .

 رعد در آسمان پيچيد اما کودک گوش نداد .

کودک نگاهي به اطرافش کرد و گفت :خدايا بگذار ببينمت .

ستاره اي درخشيد اما کودک توجه نکرد .

کودک فرياد زد :خدايا به من معجزه اي نشان بده .

 ويک زندگي متولد شد اما کودک نفهميد .

کودک با نا اميدي گريست . خدايا با من در ارتباط باش . بگذار بدانم اينجايي .

 بنابراين خدا پايين آمد و کودک را لمس کرد . ولي کودک پروانه را کنار زد و رفت .

 

                   تقدیم به دوست خوبم که میخواهد به سوریه سفر کند

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 2:2  توسط چلا  | 

مواظب افکارت باش***چون به گفتارت تبدیل میشود

مواظب گفتارت باش***چون به رفتارت تبدیل میشود

مواظب رفتارت باش***چون به عادتت تبدیل می شود

مواظب عادتت باش***چون به شخصیتت تبدیل می شود

مواظب شخصیتت باش***چون به سرنوشتت تبدیل میشود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 2:44  توسط چلا  | 

ساعت ۲ شب بود دخترک تنها تو خیابون ها  می چرخید.

آخه با باباش حرفش شده بود و فرار کرده بود.

باباش گفته بود اون کسی رو که دوست داره  می کشه "باید ولش کنه.

دختر راه می رفت و گریه می کرد و حرف های باباش تو ذهنش می چرخید.

اگه مهدی چیزیش بشه خودمو میکشم

خدایا"خدایا من تنها تو رو دارم کمکم کن

دیگه پاهاش حال نداشت زور خودشو می کشید.

کنار پیاده رو نشست 

"""""""""""""ناگهان صدائی شنید =مادر بیدار شو کلاست دیر شدها

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 2:37  توسط چلا  | 

به تاریکی لعنت نفرست ************

****************شمعی روشن کن

استاد شریعتی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 2:25  توسط چلا  | 

بچه ها قورباغه ها را شوخی شوخی با سنگ می زدند

ولی قور باغه ها جدی جدی میمردند

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 12:33  توسط چلا  | 

خطا گفتم "خطا گفتم

تو کی همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی

ترا در پی بهاری هست***********امید برگ و باری است

ولی در من بهاری نیست*********امید برگ و باری نیست

تو را گر آفتاب بخت نوروزی لباس برگ می پوشد

مرا هرگز امید آفتابی نیست****دلم سرد است و در جان التهابی نیست

ترا گر شادمانه می کند باران فروردین*******مرا به غیر از دیده تر نیست

تو را در ابر بهاری است

مرا نقشی ز عشقم نیست

تو کی همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی

تو بزمت میشود تابش گلهای چراغانی

ولی در کلبه تاریک جان من *******نشان از کور سوئی نیست

نسیم آرزوئی نیست *********گل خوشرنگ و بوئی نیست

اگر در خاطرم ابریست*********ابر گریهء تلخ است

که گل های غم را آبیاری می کند شبها

مرا نقشی ز عشقم نیست

تو کی همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 17:0  توسط چلا  | 

 

ما همه با نقاب صحبت می کنیم (همه دروغ میگیم )

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 12:40  توسط چلا  | 

از اولین سالها بیمار بود شاید سنینی که

تک تک

 شما مشغول بازی بودین ولی اون باید

تو مطبها و

 بیمارستانها می گشت .پسر بزرگ شد و

 به سن

۱۶ سالگی رسید و با یه دختر آشنا

 شد.ناگهان تو

 قلبش احساس جدیدی رو حس می کرد.

آره عاشق

 شده بود .البته این ماجرا هم مثل

 حوادث گذشته

 برای او تبدیل به فاجعه شد.اون دختر

که ۱۷ سال

 داشت بر اثر یه حادثه فوت کرد .حالا

پسر بود و

 تنهای خویش.

  

دوستان اگه این ماجرا کامل نبود ببخشین به من این جوری رسید .شما هم اگه متنی دارین برام میل کنین یا در قسمت نظر ها بذارین

                                             E-mail:hiv_p7@yahoo.com

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 12:30  توسط چلا  |